من شعرم؛
نفسم
به چشم تو بند است!
ما خسته می شویم
پیر می شویم
بی که صدایمان دربیاید!
چیزی
شبیهتر به تو نیافتهام
جز شعر!
شلوغ میکند تنهایی
در این روزگار ِ پاییزی
هر چه بر عمق پاییز
افزوده می شود
دوستتر می دارمت...!
شاید این کلاغ آخر باشد
که روی این کاج آخر
نشسته است
در دسترس نباشی بهتر است
تا من پشت خط باشم
و تو با دیگری!
این
صدای بوق اشغال قلب توست
توسط دیگری...!
سرت به پیامک هاست
و دلم به هزار راه می رود
به هزار کس!
چیزی نزدیک نمی شود
به این پنجره
جز سایه سیاه سنگ!