باختهام دلم را به تو؛
چون گنجشكي كه
آشيانهاش را به طوفان!
دور تو میگردم
در هر ثانیه از هر دقیقه از هر ساعت از هر روز و هر شب
چنان که زمین؛ بی وقفه به دور خورشید!
|
|
||
|
||
|
||
|
مشخصات تکمیلی: (كاغذ گرافت) |
کتاب فروشی سحر هم کتاب را دارد!
آدرس : خیابان انقلاب. روبروی درب اصلی دانشگاه تهران. نرسیده به خیابان دانشگاه، پلاک ۱۳۳۶
از تو
به آغوش تو
میگریزم!
حکایت تو با من
حکایت باران ِ بی امان است
بر تن نحیف ِ برگ!
ستاره میبارد از زمین به آسمان
تو عبور کردهای امشب
از خیابان ِ خواب ِ من!
زیبا مرا در کنار بگیر
غرقم کن در عطر آغوشت
پروازم بده تا خود ِ خدا!
چشمهای تو تهران است
پهناور و شلوغ و مهیب؛
گم شدهام، گم شدهام!
دلم از تمام ِ تو پر است
دستم از تمام ِ تو پر است
چه خوشبختی ِ نابی!
بادهای موافق از سمت گیسوان تو
آه کشتی عاشقی
میرسد تا ساحل آغوشت
میخواستم برای تو
شعری بنویسم
عشق امان نداد!
کتاب شادمان زندگیام با تو
نباشی
چیزی نیستم جز دائرهالمعارف اندوه
به تو عادت کردهام
چون عادت ابر
به باد
بیا و پایه باش
پایه عشق باش؛
به شرط هر چه باداباد!
بیا و گیرم بینداز
در شرماشرم عشق
در گسترهی بازوانت
سلام بر چشمهاش؛
آنگاه که میخندند
آنگاه که روزگار سیاه میکنند...
از تو به ما این همه عشق
از تو به ما این همه شوق مدام
از دست خالی ما ولی جز همین گریه!
می خواهی نباشی؟ باشد
من هم راضیام
به تبی و مرگی!
عشق و شعر
«انگشت کوچیکه»ی چشمان تو هم نمیشوند
بانوی ِ دلپذیر ِ همیشه!
باد
و
بوی تو!
چیزی جز عطر تو نیست در هوا؛
پاییز، هی تازه میشود
عشق، هی رنگ میگیرد!
دست
در دست ِ باد ِ
گرهخورده در موهات
چه میتوانم کرد؟
تو آتش ِ پاییزی
من درختی تنها!
پیش از تو چیزی نبود
بعد از تو چیزی نیست
با تو اما...
میسوزاند و ویران میکند
خون میریزد و میکشد
عشق تو میانماری شده برای خودش!
صدای تو آب است
آفتاب است
با من سخن بگو!
دوردور این همه ابر است
دور این همه باران؛
دور دور توست!
بر من هزار سال باد و باران رفته
بر من هزار سال عشق و اندوه؛
فراموشم نمیشوی!
بیا شرح ماجرا را برایت بگویم؛
در من اندوهی است نامش عشق است
در تو شادیای است نامش عشق است
* رساله فی العشق؛ شهابالدین سهروردی
میگوید: عشق را دو برادر بودی یکی حزن یکی شادی حزن به نزد عاشق رفت و شادی پیش معشوق...
سلول سلولم فریاد میزنند
تو را
و دوستت دارم را!
برای من که کبوتریام ـ عاشق و سرگردان ـ
بیا و بام شو
اصلاً بیا و دام شو!
-
-
ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً ﴿فجر: ٢٨﴾
شعر چه میفهمد
از آنچه میان من و توست
از تو
اردیبهشتی به جا مانده؛
که سالی یک بار جهان را تازه میکند!
گوسالهای
نام پرندهای سبکبال را
به یغما برد!
-
-
برای شاهین نجفی؛ که نهایت بیشرمی است!
حتا همه کتابهای جهان
با همه قلمهای جهان درماندهاند
در توصیف همین کلمه: تو!
مرا گم کن
توی چشمهایت گم کن
توی دستهایت!
من خویشِ اندوهم تو خویشِ شادی
من خویشِ ابرم تو خویشِ باد
از عشق بر ما چنین رفته...
دراین سینه پرندهای است
که عاشق قفس است
نام تو آبش یاد تو دانهاش!
همه این بهار و این آسمان
همه این شکوفهها و بارانها
همهی این دوستت دارمها
فارغالتحصیلم نکن
از دانشگاه بهار
از شکوفهزار چشمانت!
مرا به عمق چشمها
مرا به عاشقانهترین ترانه
بهار مرا به «تو» میخواند
بگذار درخت باشم گل باشم
بگذار پرنده باشم ماهی باشم
تو ولی فقط بهار باش، باش!
نام تو چیست؟
شکوفه؟ باران؟ شوق؟
نسَب ِ بهار به تو میرسد!
مسیر بادها را
گیسوان تو تعیین میکند؛
ابرهای بارانی در راهند!
أنا مسافرٌ حیرانٌ
إلی وطني الشامخه
إلی عیناک ِ الخضراء!
تاریخ نمیشناسد، جغرافیا نمیداند
حساب و کتاب ندارد
نامش عشق است!