دست
در دست ِ باد ِ
گرهخورده در موهات
حسگرهای قلبم را فعال میکنم
پی شعری میگردم
که نور باشد در آن، عشق باشد!
با لهجهی فیروزهی کاشیها
به زبان آجرهای کهن این شهر دیرسال؛
اصفهانی سخن بگو!
دلتنگم
دلتنگتر از برگ
آنگاه که از درخت جدا میشود!
چه میتوانم کرد؟
تو آتش ِ پاییزی
من درختی تنها!
بیرحم از تو شنبههاست
شلوغ است
مرا تو در توی خودش گم میکند!