|
|
||
|
||
|
||
|
مشخصات تکمیلی: (كاغذ گرافت) |
کتاب فروشی سحر هم کتاب را دارد!
آدرس : خیابان انقلاب. روبروی درب اصلی دانشگاه تهران. نرسیده به خیابان دانشگاه، پلاک ۱۳۳۶
چشم تو پاییز است
جز ویرانی قصدی ندارد
جز ویرانی کاری بلد نیست!
باید طرد شوند از اجتماع؛
چشم هایت آفت اندیشه اند
دو روشنفکر بی رحم و بی قید
راه زندگی را بر من بسته
راه شعر را بر من بسته
چشمهایش!
شبیه هیچ حادثهای نیست
همیشه غیرمترقبه است
چشمهایش!
چشمهای تو تهران است
هر روز رنگی تازه در نگاهت
هر روز پلی تازه به آغوشت
خاورمیانه را آفرید
از روی چشمهای شرقیات؛
پرآشوب، رنجور، خسته، زیبا
پنهان میشوم
پشت شعر
از ترس چشمهایش
خدا رحم کرد
که شرکتهای گردشگری بیخبر ماندند
از چشمهای تو...
شعر کامل را در اینجا بخوانید
عشق
از پس ماجرا برنمیآید
از پس این چشمها
خورشید به بهانه تو میتابد
و ماه؛
چشمان تو پناه روزگار است...
رنگی به عشق بده؛
چشمانت را باز کن
و به روی من بیصدا بخند
خوشخیالی محض است
قیاس تو با باران
با این چشمها
چشمانش آه چشمانش
این همه رنگ آوخ این همه رنگ؛
کارخانه تولید رنگینکمان!
گوسالهای
نام پرندهای سبکبال را
به یغما برد!
-
-
برای شاهین نجفی؛ که نهایت بیشرمی است!
چشمانش
گلولهای است شلیک شده
به شقیقه شادی!
حال من بد است
حال روزگار من بد است
بی حضور چشمهای تو!
*
الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّـهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ...
هر چه پرچانهگی کند بهار
از دهان هزار هزار شکوفه
وصف چشمهای تو را نمیتواند!
در چشمهای تو رازی است
که شب را اندوهگین
و شعر را به سکوت مبدل میکند!
جبران کمکاری آفتاب میکند
چشمهایت
در این زمستان
تکبیت ِ عاشقانهای است
چشمهایش؛
کمر بسته به قتل شاعر!
پناه بر خدا؛
اگر چشمهایت نباشد!
اگر چشمهایت نباشد!
از روز برایم روشنتر است
که مرا گریزی نیست
از شب چشمانت!
شب؛
همیشه جاریست در من
چشمهایت!
دریاست
فرو میروم به ناپیدای آبیش
چشمانش دریاست!
شعر جایی ندارد
خیال جایی ندارد
این چشمها، این چشمها!
رنگی دلپذیرتر از این چشمها؟
دلپذیرتر از این چشمها؟
این چشمها!
ترکیب بینظیر شرم و شوق؛
چشمهایش!
عوض کردم؛
روزهای روشنم را
با چشمهای سیاهش!
چشمها
به زمين دوخته ميشود
به شهادت عشق!
پاییز و باد
در به در ِ بهارند؛
چشمهات!
به قربان چشمت رفتن؛
سحري من
افطار من!
بانویی بلندبالا
با چشمانی درشت
روشن و قهوه ای!>>>
از این پنجره تا آن همه دور
جز چشم های تو
به چشم نمی آید!
گم می شوم
از خیابان شب چشمانش
به تو در تویی شب گیسوانش!
میبرند هر چه تاریکی را
از روزگار آدم؛
چه چشمهایی! چه چشمهایی!
چه رخوتی دارد پاشدن از خواب
وقتی چشمهای تو
در انتظار نباشد!
گم شدن
در جنگل موهاش
توی شب چشماش!
تمام می شوم
در نهایت اذانی
به افق چشم هایت!
سهمگيني ِ تماشاي ِ
چشم هاي كسي
در تنهايي ِ يك پاييز!
طلوع دلانگیز آفتاب
در نیمهشبان؛
چشمهایت!
اسیرم!
در حصار ِ
مژگان بلندت!
شکارچیِ ماهر
بهدام افتاد
در شب چشمانت!
کهنه نمیشود
تکراری نیست
این چشمها!
به قربون ِ
دو چشمون ِ سیاه ِ
پشت ِ قابت!
پرنده ای بی پناهم
مرا توی چشمانت
پناه بده!
چشم چشم دو ابرو
و این شروع ماجرای من است
تمام ماجرای من!
سیاه ترین
نقطه زندگی م
چشم های ِ تو!
شب را خاموش کن
بگذار بتابد
چشم هایت!