کلمات من بی عرضهاند
عاری از درک اینکه من
چقدر به تو نیاز دارم!»»»»
شعر تازه ای
با گریه
از کنار من رد شد!»»»
گل اناری سرخ
شکفته توی دلم؛
تا کی بشود پاییز!
عمیق تر از میدان منیریه
دلم خالی است
تنگ است!
آب میشود
ذره ذره ذره
غصه غصه غصه!
میبرند هر چه تاریکی را
از روزگار آدم؛
چه چشمهایی! چه چشمهایی!
آغوش ِ باز ِ
ابرهای اردیبهشتی
برای شهر دود زده!
به هيچ پرنده ای آشنايی نده
که درخت شدن
مصيبتی نو میشود اين زخم کهنه را!
خیابان های بی کلمه
بی شعر
چیزی شبیه دوستت دارم
گرم و قوی
جریان دارد تو تنم، دلم!
من در بهار شکوفه های سپید
خواندم برایت
بارها و بارهااز کتاب زمستانی که بر موهایم نشست سروده سهیلا دولتشاهی که به تازگی منتشر شده!
باران می آید یا نمی آید؟
چیزی نمی دانند
مسافران مترو
ادامه در اینجا