پشیمانی سودی ندارد
گلوله می گذرد از وسط قلبم
کلمات ِِ بی هنجارت!
گم شده بود
لا به لای
آرزوها!
خانه جان میگیرد
وقتی که میرسی
با حجم لطیفی از عطر!
به پایان نمیرسند
رؤیاها
حتا در بیداری!
به تاریکی درون خود
پناه می برد
لاکپشت ِ ترسیده!
جامانده از پاییز
بر بی برگی درخت؛
اناری هستم!
گم شدن
در جنگل موهاش
توی شب چشماش!
تِ تِه پِ تِه؛
اولین دیدار
و کمبود کلمات!
از خواب میپرد
با تلخی ِ کابوس
در دهان!
چه کوچهای!
چقدر خاطره دارد
عصر پنجشنبههایِ دورش!
گل یخ
پر کرده در سرمای حیاط
بوی دستهای تو را!
غمگینی اش را قسمت می کند
با قهوه ای تلخ
در کافه ای پر دود!
لب داغ و لبوی داغ
تیر خلاص
به قلب این همه سرما!
تمام می شوم
در نهایت اذانی
به افق چشم هایت!
حسین(علیهالسلام)
و بار این همه نشدن
بر دوش ِ ما!
* ده روضه مینیمال را بخوانید!
دوستت دارم
به همین دانه های برف در راه
به این زمستان رسیده!
بر سینه می کوبیم
تا دل بیدار شود؛
محرم است!
آی می چسبد زمستان
به صرف ِ
کلمه آغوش!
چه ذوقی دارم
که حتا یک دقیقه بیشتر
در خواب منی!