از تو
شبی جا مانده در من
که صبح نخواهدشد!
نمیآیی
که اینهمه را
از پیش پای من برداری!
بخت ما
پیشانی ِ توست؛
بلند و پُر چین!
والشمس و ضحیها
والقمر اذا تلیها
که دلتنگ توام!
پرتاب شده ام
به عمق دلتنگی
در این عصر پاییزی!
سهمگيني ِ تماشاي ِ
چشم هاي كسي
در تنهايي ِ يك پاييز!
پيشاني ام
متبرك شده
به داغي بوسه اي!
يا لبان
منعطفٌ
بالبوسه!
چونان پروانهایام
در مشتات
نفشاریام!
طلوع دلانگیز آفتاب
در نیمهشبان؛
چشمهایت!
دوستت دارم؛
این تعارف نیست
زندگی ِ من است!
تو زیباتری
یا
این پاییز ِ رسیده؟
اضطراب جوجه
از
اولین پریدن!
* برای سارای کمی مانده تا سهساله و روز اولی که نمیخواهد به مهدکودک برود!