اسیرم!
در حصار ِ
مژگان بلندت!
دلی
در باران شبانه پاییز
گم شد!
شکارچیِ ماهر
بهدام افتاد
در شب چشمانت!
چیزی از شب ِ گیسوانت
چکیده
روی شانهام!
پریشان ِ گیسوانت...
چشمهایم را میمالم
باد است در گندمزار!
چونان پنسیلینی؛
درد میآوری
و شفای این دل چرکینی!
با گوشم میبلعم
شکلات ِ کلماتات را
با اشتهای تمام!
کهنه نمیشود
تکراری نیست
این چشمها!
توی دلم
کبوتر ِ بیقراری
خود را به پنجره میکوبد!
برایت بمیرم!
مادر به کودکش می گوید
برای دلداری!