یک ماه اتصال مدام
به رحمتک التی
وسعت کل شیء!
دخیل می بندم
به هزار امامزاده
برای داشتن تو!
خوابش نمی برد
عاشق تازه کار
از ذوق اولین دیدار!
به رغم این همه ابر
منتظر ِ
آفتابم !
نشسته ام توی دلم
و هی نام تو را
بر دیوار می کنم!
لب می گذارم بر لب فنجان
تنهایی را سر می کشم
سرد و تلخ!
توی دلت آفتابی است
که همیشه این ابرهای غمگین را
کنار می زند!
اگر دوست داشتن ِ تو
را فریاد بزنم
تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!
باغ به وجد آمده
زنی با دامنی بلند می آید
پیچیده به عطر چای...
ساعت ابری ست
به افق ِ
قلب خسته من!
چشم چشم دو ابرو
و این شروع ماجرای من است
تمام ماجرای من!
نه زبان در کام می چرخد
نه دل طاقت می آورد
دیدار پس از سال ها!
هجوم دلهره
از بوق ممتدی که
صدای تو تمامش نمی کند!
سیاه ترین
نقطه زندگی م
چشم های ِ تو!
پر می گیرم تا اوج
سر در سقف آسمان
پیشانی بر خاک!