بخت ما
پیشانی ِ توست؛
بلند و پُر چین!
چونان پروانهایام
در مشتات
نفشاریام!
آنک بهشت
که تو روبروی منی
با جهنم آغوشت!
ساعت ابری ست
به افق ِ
قلب خسته من!
شبیه تو شده ام انگار
بی خیال و
بی وفا!
ارزان فروش!
کی برسد
که برسی به کساد!
ما برگیم
پای همین درخت
فرو می ریزیم!
حرف هایت کاش
به ظرافت انگشتانت بود!
گرم و تلخ
همراهیات میکند
گریه!
از تو
به سوی تو
میگریزم!
دست ِ باد را گرفتهای
و خودت را رساندهای
به پشت پنجرهی این شب!
بیا و مادر شو برایم
زمستان ِ صعبی است
روزگارم!
ترسيدی از ستارههايت کم شود
که پس کشيدی
دستت را؟
بغض اش را
با چای
قورت می دهد!
تصمیم ات را بگیر
با این بادی که می وزد
می مانی یا می روی!
خطی شده ای
که به ابطال آرزوهایم
اهتمام داری!
پاره های نامه
به همراه باران
به زمین می ریزند!
هی دامن می زنی
به تجربه من از مرگ
از تولد!
همین که تنها نیستی
خیال من راحت است
و این کوچه تاریک!
امشب را نمی خوابم
تا تو آسوده بیارامی
بی عبور از کوچه های خواب من!
تنم فلسطین شده
غزه ام
درد می کند!
من زخم زخم
تو نمک نمک؛
تکرار می شویم!
می دانم
تب داری
که حرف از رفتن می زنی!
ما را بخراش
از ته ِ این دیگ!
خسته می شوم
از این همه بینی
با طرح های تکراری!
کرم
اصولن و عمومن
از خود درخت است!
حالا تو همه کلاس های زبان ِ جهان را برو
چه فایده
که زبان مرا نمی فهمی!؟
دلستر شده ای
با مزه گندت
ولی خوردنی ای!
خبیث ِ
بی شرم ِ
احمق!
دیر اگر کنی و
باران بگیرد و تو نباشی
واویلا به من!