از عشق که بگذریم
پناهگاه آغوشت کجاست
در این سرمای پاییز!
شرابی مینوشم
شبانه و دیرسال
از شعر لبانت!
دست در دست تو
در دست باران
در دست پاییز!
دوستی با تو
جهان را با من
مهربان میکند!
به آرامی قویی
در دریاچه پاییزی
از خواب من گذشتهای!
شعری تراویده
از لبانت
روی پیشانیم!
چیزی از شب ِ گیسوانت
چکیده
روی شانهام!
چونان پنسیلینی؛
درد میآوری
و شفای این دل چرکینی!
با گوشم میبلعم
شکلات ِ کلماتات را
با اشتهای تمام!
توی دلم
کبوتر ِ بیقراری
خود را به پنجره میکوبد!
دستانش هنوز از عشق میلرزد
از وقتی که دکمه send را
کلیک کردهاست!
افطار میکنم
به خرمایی ِ چشمانت
هر شامگاه!
زیبایی تو
بهانه ای است محکم
برای دوست داشتن دنیا!
دخیل می بندم
به هزار امامزاده
برای داشتن تو!
توی دلت آفتابی است
که همیشه این ابرهای غمگین را
کنار می زند!
اگر دوست داشتن ِ تو
را فریاد بزنم
تاب نمی آورد این کوه ِ مقابل!
باغ به وجد آمده
زنی با دامنی بلند می آید
پیچیده به عطر چای...
چشم چشم دو ابرو
و این شروع ماجرای من است
تمام ماجرای من!
نه زبان در کام می چرخد
نه دل طاقت می آورد
دیدار پس از سال ها!
شوق فرستادن ِ
صلوات
از شنیدن نام ِ شما!
چه سودی می کند این باد
که از خیابان گیسوان تو
عبور می کند!
گویاتر از زبان، چشم ها
گویاتر از چشم ها
دست ها!
صدای تو اذان است
برای سجده لبان
روی پیشانی!
به رغم این همه گرما
کوچ می کنم
به تابستان آغوشت!
در عزم دزدی است
بوسه ای
نگاهی!
تلاقی تمشک ها و لب ها
قعر جنگل های شمالی؛
چه شعر قشنگی!
کعبه
دل
گشود!
آغوش که بگشایی
عشق امان نخواهد داشت
إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ»»
دستی به نشان وداع
دیدگانی به نشان وداع
بالا و پایین!
من شبم تو روز روشن
يولج الليل في النهار
و يولج النهار في الليل»»
چگونه اي؟
ابتداي انار
سپيداي شبهاي تابستاني!
غصه دار است
روزهای امتحان و نزدیک شدن ِ
ندیدن های راه مدرسه!
هجوم شبانه ِ شعر
به کسی که به ماه خیره شده
و گریه میکند!
مرا ببوس
برای شیشمین بار...
عطر لیمو
پیچاندهای در جان ِ دریا
ماهیها مست!
ماه، من، تو و داستان ِ دیگری
آه! من تو و داستان ِ دیگری!
کدام آخر مرا در خود میبلعد
چشمهای تو
یا دریاری روبهرو؟
گوشماهیها
چه دوست دارند
برهنگی پاهایت را!
زیر نور ماه
با دریا یکی میشویم
شب بهاری!
چه دوست می دارم
که دلتنگی هایم را
در آغوش تو در می کنم!
لبهای بی قرار
از
خداحافظی ِ ناتمام!
چه دلی دارم من
که ذوق از خندههای تو
مرا نمیکشد!
میبینی
دستهایم توی دستهایت
چه شاعر میشوند؟
چه عطر خوشی!
روسری ِ آویخته
در رهگذار ِ باد!
تو نیلوفری
روییده
بر مرداب دل!
کوچه از شب پر شده
چشم بی تاب کسی
رو به مهتاب است!
فاصلهی ِ چشمها را
پر کردهاست
باران ِ بیهنگام ِ بهاری
بالشی خیس
از ادامهی
رؤیاها!