اسیرم!
در حصار ِ
مژگان بلندت!
شکارچیِ ماهر
بهدام افتاد
در شب چشمانت!
کهنه نمیشود
تکراری نیست
این چشمها!
به قربون ِ
دو چشمون ِ سیاه ِ
پشت ِ قابت!
پرنده ای بی پناهم
مرا توی چشمانت
پناه بده!
چشم چشم دو ابرو
و این شروع ماجرای من است
تمام ماجرای من!
سیاه ترین
نقطه زندگی م
چشم های ِ تو!
شب را خاموش کن
بگذار بتابد
چشم هایت!
به سخن آمده اند
چشمان ِ لبریز
از عشق!
من
تکه ای یخ ام
رو در روی تابستان چشمانت!
برق ِ این چشم ها
طراوت این لبخند؛
عاشقی امانم نمی دهد!
این رنگ من است
رأی میدهم
به چشمهای سیاهت!
به هم می ریزی خیابان را
نه با رانندگیت
که با چشمهات!
کدام آخر مرا در خود میبلعد
چشمهای تو
یا دریاری روبهرو؟
چای خوردن
در عمق اردیبهشت ِ
چشمهای تو!
در قهوهای ِ چشمهام حل میشوی
مثل شکر
در تلخی ِ قهوه!
بختمان سیاه است
ما
ریشه در چشمهای تو داریم!
کوچه از شب پر شده
چشم بی تاب کسی
رو به مهتاب است!
نوروزتر
از چشمهاي تو
نيست!
چه تند بال میزنند
با آمدن بهار
پرستوی چشمهایت!
چشمها! چشمها!
فقط خدا میداند!
فقط خدا میداند!
یک دنیا غرور
پنهان
پشت عینک دودیش!
بی صبری
توی چشمهایت
موج میزند!
تجمع ِ ستاره ها
توی
چشم هایت!
تمام گزینه ها را
به یاد چشم های تو
سیاه می کنم!
غلاف کرد
تپانچه خون ریز ِ چشمانش را
در عینک دودی!
من را توی چشم ات
جا بده
نه پشت پلک ات!
چشم های قشنگت
به اجدادت رفته اند
به قوم مغول!
رنگین کمانی
در هفت رنگ ِ سبز
چشمانت!
چیزی مشام ِ مرا می آرامد
عطر ِ شبانه ِ
به هم خوردن ِ پلک های توست؟
پناه می برد به خدا
از شر شیطان ِ رجیم
از چشم هاش!
کوچ ِ شبانه
به مزارع قهوه در عمق برزیل
چشم هایت!
نگاهت
مثل عطر خیار تازه
در جان ِ اتاق پیچیده است!
صبر بر دوری تو
مرا آسان تر است از
صبر بر قهوه ای ِ چشمانت!
یا من اسمه دوا
و چشمُهُ صفا!
چشم ِ زمستان را
کور کرده
مهربانی ِ چشم هایت!
یک شب
میان دو صبح؛
چشم هایت!
تو
باید شاعر می شدی
با این چشم ها!
پلکیدن
حوالی ِ این چشم ها
مرد می خواهد!