کلمات را عاشقانه به کاغذ می آورد
دختری که تازه از قرار
بازگشته است!
بی تاب است امروز
یکی از شاگردانش نیامده
خانم معلم جوان!
بالا و پایین می شود
در دست اندازهای گرگان
ماشین!
پیچیده
به بالای ستون چوبی ِ کهنسال
نیلوفر!
شلنگتخته میاندازد
پس از خوردن جو
گوسپند!
پروانه و باد
دره گردو
صدای الاغی!
ابروهایش را
شانه کرد
و سر قرار رفت!
غریبگی می کند
با زنگوله
بزغاله!
امید ِ
مسافران ِ نیمه شب
ماشین ِ قراضه!
از خواب پرید
کاروانسرادار
راه گم کرده ای تازه!
از پنجره دید می زند
عابران ِ خسته را
پیرمرد ِ بی خواب!
باد در موهای ِ زنی
سشوار...!
بیچاره جهانگردی
که صبح چشمانش را باز کند
در لانه پلنگ!
از ورود غریبهای
خبر میدهند
سگهای ده
آبهای بندر کوچک
متلاطم شدهاند
کشتی ِ تازه رسیده...
میلرزند
رانهای خیس اسب
پس از یورتمهای سنگین!
خرگوش میدود
سایه عقاب
بر سرش!
در عمق آب
ماهیهای کوچک
آرام ایستاده اند!
ذغال ِ کم جان
قلیان ِ کم چاق
شاهرود ِ بی گاز!
برای شادی ِروح ِ ملت
از حلقه آتش عبور میکند
شیر ِ بیپناه
در سکوت
به کودک ِ تازه مینگرد
پدر جوان!
این پا و آن پا میکند
در ابتدای کوچه
عاشق ِ نگران!
سنگینی ِ دستهای پدر
روی صورت ِ
پسرک!
با بچهها مهربان شده
سرگرمی تازهی
پیرزن ِ تنها!
سر به سر هم میگذارند
پیرمردها
در مغازه خیاطی!
سگ
مجدانه به دنبال خرگوش
دشت ِ گرگان!
کمکار شده این روزها
شکم ِ
مرد!
دلپذیری ِ
شستشو با آب گرم
در مستراح ِ اداره!
بیشتر از این
راست نمیشود
کمر پیرمرد!
خودش را جمع کرد
برای
پسرک ِ تازه وارد
به سیخ میکشد
این همه دل را
جیگرکی!
پیرزن
به برف نگاه می کند
از پنجره بیمارستان
اسلوموشن شدهاند
آدمها، ماشینها
برف میبارد!