فاصلهی ِ چشمها را
پر کردهاست
باران ِ بیهنگام ِ بهاری
بالشی خیس
از ادامهی
رؤیاها!
از این روزگار سیاه تر
گیسوان توست
دوستت دارم
به رغم این کلمات ِکم
به رغم ِ این دل ابری!
تو صدایم کردهای
یا
باران میآید؟
کلافهگی مادر
از پاک کردن ایوان
پرستوها بازگشتهاند!
درگيرم
با گيسوانت و اين بهار
اين باد و اين جنگل انبوه!