نوروزتر
از چشمهاي تو
نيست!
در بهار
پنهانم کن
در دامن ِ گلدار!
دو نقطه!
چه تند بال میزنند
با آمدن بهار
پرستوی چشمهایت!
گرم و تلخ
همراهیات میکند
گریه!
از تو
به سوی تو
میگریزم!
چه جای بلندی
برای بوسیدن؛
میان ابروانت!
چشمها! چشمها!
فقط خدا میداند!
فقط خدا میداند!
نیمه شب ِ گیسوانت
کنار میرود؛
ماه ِ تمام!
بوسهای
که آدم را
یاد خدا میاندازد!
مردّد شدهام
میان دوست داشتن تو
و این جان ِ ناچیز!
لمس ِ نیمهشبانهی ِ
گونه دخترک در خواب
آرامش پدر!
فروشندهی ِ
ماه و ناهید و مهر!
یک دنیا غرور
پنهان
پشت عینک دودیش!
پراکنده میشوم
مثل دانه گلها
در سرزمین تنت!
بی صبری
توی چشمهایت
موج میزند!
دست ِ باد را گرفتهای
و خودت را رساندهای
به پشت پنجرهی این شب!
بیا و مادر شو برایم
زمستان ِ صعبی است
روزگارم!
شبیه عصر روزهای آخر اسفند
بوی بهار می دهد
تنت!
به رنگ شب
شده روزم
تو ماه روشن آنی!
برو جلوی آينه
و هر جا را که اجازه داد
ببوس!
ترسيدی از ستارههايت کم شود
که پس کشيدی
دستت را؟
امروز پرش داده ام
برود حوالی بارگاه سلطان
دلم، کبوترم را!
تجمع ِ ستاره ها
توی
چشم هایت!
بغض اش را
با چای
قورت می دهد!
دوست داشتن ات
مثل جوانه های درخت بید
توی دلم!
برای دلتنگی
باران بهانه است
آفتاب بهانه است!
نبودنت
بهانه ای برای سر به زیری و گریه
در این باران!
تمام گزینه ها را
به یاد چشم های تو
سیاه می کنم!
تصمیم ات را بگیر
با این بادی که می وزد
می مانی یا می روی!
غلاف کرد
تپانچه خون ریز ِ چشمانش را
در عینک دودی!
من را توی چشم ات
جا بده
نه پشت پلک ات!
خطی شده ای
که به ابطال آرزوهایم
اهتمام داری!
ورق می زنم تو را
از گریه به خنده
از زمستان به بهار!