پاره های نامه
به همراه باران
به زمین می ریزند!
چشم های قشنگت
به اجدادت رفته اند
به قوم مغول!
باد ِ نیمه شبان مردّد
که بوی تو را بپراکند
یا گل یخ را!
خونم را
تازه کن
به بوسه ای!
رنگین کمانی
در هفت رنگ ِ سبز
چشمانت!
انگشتانم
به شکار گله گیسوانت
گم می شوند!
هی درخت می روید
در قلبم
انگشتانت...
تمام جاده های جهان
امشب
از من می گذرند!
با تو
بیداری آرامش است
نه خواب!
هی دامن می زنی
به تجربه من از مرگ
از تولد!
چیزی مشام ِ مرا می آرامد
عطر ِ شبانه ِ
به هم خوردن ِ پلک های توست؟
پیپ را روشن می کند
داغی ِ
شعله کبریت!
در کجای تنهایی جهان برف می آید
که این گریه نیمه شبانه
بند نمی آید!
پناه می برد به خدا
از شر شیطان ِ رجیم
از چشم هاش!
همین که تنها نیستی
خیال من راحت است
و این کوچه تاریک!
در من بپیچ و
در من بچرخ
چون پاره های شکر در چای!
شرمنده شده
قند
در دهانت!
کوچ ِ شبانه
به مزارع قهوه در عمق برزیل
چشم هایت!
امشب را نمی خوابم
تا تو آسوده بیارامی
بی عبور از کوچه های خواب من!
از گلویم پایین نمی رود
این همه صدای قشنگ
از حنجره مهربانت!
کامم
دم به دم شیرین است
نامت چون باقلواست!
نگاهت
مثل عطر خیار تازه
در جان ِ اتاق پیچیده است!
نفسی راحت با تو می کشم
وقتی کودکانه
مرا در آغوشت جای می دهی!
دست ِ شفایت را بکش
به روی دردم
دلم!
تو سیبی!
خوردنی هستی
با تمام مخلفات!
چراغها را
خودت خاموش کن زویا!
من خسته ام!
صبر بر دوری تو
مرا آسان تر است از
صبر بر قهوه ای ِ چشمانت!
تنگ بود کوچه
و عروسی قشنگ در لابه لای هلهله گنجشک ها
به خانه همسایه می رفت!