دلتنگم
برای آن همه کلمهی روشن
که از لابلای سبیلت میتراوید!
یعنی هنوز
دختر آبادانی
بیقراره؟!
با گریه مینویسد:
دوستت دارم
حتا حالا که مردهای!
از ورود غریبهای
خبر میدهند
سگهای ده
آبهای بندر کوچک
متلاطم شدهاند
کشتی ِ تازه رسیده...
میلرزند
رانهای خیس اسب
پس از یورتمهای سنگین!
تو نیستی و
دستههای عزا
هر عصر توی دلم!
بیتدبیری به خرج میدهد
دخترک
در راه مدرسه!
چه تشنه شده
این شب
به عطر ِ آغوش تو!
لبالب!
این همه گریه
مرا
از کجا پیدا کرده...
خرگوش میدود
سایه عقاب
بر سرش!
سنگینی آن همه دروغ
روی پلکهایم
سنگینی می کند
در عمق آب
ماهیهای کوچک
آرام ایستاده اند!
«چشم چشم دو ابرو»
شعر شاعر
همین جا تمام شد!
جمعه است
باران میآید
تو نیامدی...
ذغال ِ کم جان
قلیان ِ کم چاق
شاهرود ِ بی گاز!
لاشئلهدث لاشئلهد
ئخزاشمثغث ئخزاشمثا!
گاو بودن سهل نیست
شیر دادن
و لگد نزدن!
این همه پرنده رو
زندونی نکن تو چشمات
نبندشون!
برف میآید
باد میوزد
تضاعف ِ تنهایی!
گوشهای کز کرد
و در سکوت
فرو رفت!
یکسالهگی ِ یک غیرممکن مبارک باشد؟!
سیزده روز از یکسالگیاش گذشته این وبلاگ ِ لحظههای کوچک ِ من
پ.ن:
شووَِر کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه
اتچ* کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه!
* اتچ کاری است که در ايميل میکنند!
بغل کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه
قسم خوردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه!
غلط کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه!
کچل کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه
عمل کردم
که از يادم بری
ديدم نمیشه
برای شادی ِروح ِ ملت
از حلقه آتش عبور میکند
شیر ِ بیپناه
دلم میگیرد
برای تنهایی پل عابر ِ پیاده ِ
میدان انقلاب...
من بی تو
ماشینیام با دنده خلاص
سوی درهای روان!
در سکوت
به کودک ِ تازه مینگرد
پدر جوان!
بینی ِ بینقص
و چشمهای روشن ِ قشنگ:
صلوات!
درهمه آقا!
محدود
و مهجور
و مجبور!
پنجره را باز میکنم
کمی هوای ِ سرد ِ تازه
کمی صدای پرنده...
من را تکهتکه میکنی
میریزی در سوپ
و میخوری!
غمش
در نهانخانهی دل
بالاخره نشست!
هرمنوتیکات را
بخورم!