حاشيهها گاهي دلرباتر از متن
مژهها
چشمها!
دست به دامن آجیل می شوند
مردم
در شب یلدا!
چه ذوقی دارم
که حتا یک دقیقه بیشتر
در خواب منی!
طلسم شده ام
در سیاهی ِ مطلق
شب ِ چشمانت!
از لاي ابرها
وارسي كرد
قيافهي مردم منتظر باران را!
پيرزن ديگر دستش به زنگ نميرسد
با ضربههاي نحيف
در ميزند!
خستگياش را در ميكند بر شانهام
قاصدك
و ميرود!
از تاريكي نميترسم ديگر
از وقتي كه گم شدهام
در شب ِ چشمانت!
دير و زود دارد
سوختوسوز دارد
اين است زندگي!
موهاي سفيد ِ
گوشهاي ِ
پيرمرد!
چاي ِ دمكشيدهي
خوشطعم ِ
خستگيكُش!
غلاف را شكافت
و با سليقه بيرون آورد
ذرت را!
من را بگرد
و از توي اين جمعيت
پيدا كن!
تو از شب ِ من
عبور كردهاي
يا باران آمده؟
سر می گذاریم به بالش ابر
و صبح
خیس از رویا برمی خیزیم!
شب و باران
در هم می بارند...
خستهشدهبود
برگ از درخت
ولي نميافتاد!
مسافران ِ عاشق
مضطرب
قايق آرام به پيش ميرود
نبض گلدانها تند ميزند
گربه بر ديوار!
دلبری می کنند هندوانه ها
در آستانه
شب یلدا
چاي و نبات ميخورند
ميهمانان
بعد از صرف لوبيا!
تن را
رها كرد
وان ِ داغ!
پيچوتاب ميخورند
ميهمانان
پس از خوردن لوبيا!
جگركي باز كني بهتر است
با اين انبوهي ِ
دل و قلوه دادن!
به بخت کودک لگد زد
گاو نه من شیری!
خدا از خواهري كمت نكنه
به چشم خواهري!
كاپشن ِخلباني را ميپوشد
كفترها را به بازار ميبرد
صداي سرفه ِ مادر!
نماز ِ مغرب
در سرمای ِ پاییزی ِ
ایوان ِ مسجد جامع!
توی رودربایستی
اهدا کرد
کلیه اش را!
رودخانه ای شده ام
بی که دلم
دریا بخواهد!
کبریت می کشی
به بشکه باروت؛
دلم!
چراغ قرمز است
پس با افتخار
رد می شویم!
بی چشم
و
رو!
بی طاقت شد
با دیدن مرغدانی
شغال گرسنه
خوابم می آید
در بی دلهره ترین
آغوش ِ جهان!
کلاغ را از خواب پراند
سرمای ِ
شب پاییزی!
مژه ها
با آب دادن رشد نمی کنند
گریه را بس کن!
گربه رهید
از عصای
پیرمرد ِ بد اخلاق!
سنگی به شیشه خورد
و گلی نگران
به کوچه پرت شد!
موهای بافته را
باز کرد
و از نو بافت!
نیمه شب را
برای سوزاندن کلماتش
برگزید!
من را ببر توي چشمات
و پشت ِ پلكهايت
پنهان كن!
عكس ِ يادگاري ِ دستهجمعي:
من ِ خيس
و باراني كه ميآيد!
غمگيني انگار
رفته
توي خونش!
انگشت می گرداند
به جستجوی آخر برج
در جیب!
دردها تقسیم شد
میان ِ
دستها!
آنك جهنم!
من
در برابر چشمهاي تو
قطرههای هایکو
بر شهر میبارد
کسی بنویسدشان!
اينقدر نايست تنها
جلوي ِ
باد پاييز
ها كرد دستهايش را
بسمالله گفت
و شروع كرد!
باران ِ پاييزي
بيفايده ميبارد
دور از زادگاه!
قطار ِ ۸:۳۵ ِ شب
به مقصد شرجي ِ آغوش تو
به راه افتاد...
جايي سراغ نداري
كه ابر باروني
بفروشند!
يكي قطره باران ز ابري چكيد
به غلط كردن افتاد
چو پهناي دريا بديد!
باران به حسرت ِ اين مانده
كه قطرهاي حتا بر تو ببارد
چتر بانو!
تن را به آه زدیم
و کبودمان را
به رخ لاله عباسیها کشاندیم...
یا احلی نصیب!
یا احلی حبیب!
راه را گم کرد
باد
در گیسوان ِ کسی!
خدا
ابرت
بده!
کوچ شبانه درناها
دلتنگ توام
گور بابای بقیه!