تبليغاتX
غيرممكن است!


دلم می سوزد
 برای
 کوتاهترین روز ِ سال!
86/09/30 |

 

حاشيه‌ها گاهي دل‌رباتر از متن
مژه‌ها
چشم‌ها!

86/09/30 |

 

دست به دامن آجیل می شوند
مردم
در شب یلدا!

86/09/29 |

 

چه ذوقی دارم
که حتا یک دقیقه بیشتر
در خواب منی!

86/09/29 |

 

طلسم شده ام
در سیاهی ِ مطلق
شب ِ چشمانت!

86/09/29 |

 

از لاي ابرها
وارسي كرد
قيافه‌ي مردم منتظر باران را!

86/09/28 |

 

پيرزن ديگر دستش به زنگ نمي‌رسد
با ضربه‌هاي نحيف
در مي‌زند!

86/09/27 |

 

خستگي‌اش را در مي‌كند بر شانه‌ام
قاصدك
و مي‌رود!

86/09/27 |

 

از تاريكي نمي‌ترسم ديگر
از وقتي كه گم شده‌ام
در شب ِ چشمانت!

86/09/27 |

 

دير و زود دارد
سوخت‌وسوز دارد
اين است زندگي!

86/09/27 |

 

موهاي سفيد ِ
گوش‌هاي ِ
پيرمرد!

86/09/27 |

 

چاي ِ دم‌كشيده‌ي
خوش‌طعم ِ
خستگي‌كُش!

86/09/27 |

 

غلاف را شكافت
و با سليقه بيرون آورد
ذرت را!

86/09/27 |

 

من را بگرد
و از توي اين جمعيت
پيدا كن!

86/09/27 |

 

تو از شب ِ من
عبور كرده‌اي
يا باران آمده؟

86/09/26 |

 

سر می گذاریم به بالش ابر
و صبح
خیس از رویا برمی خیزیم!

86/09/26 |

 

شب و باران
در هم می بارند...

86/09/26 |

 

خسته‌شده‌بود
برگ از درخت
ولي نمي‌افتاد!

86/09/25 |

 

مسافران ِ عاشق
مضطرب
قايق آرام به پيش مي‌رود

86/09/25 |

 

نبض گلدان‌ها تند مي‌زند
گربه‌ بر ديوار!

86/09/25 |

 

دلبری می کنند هندوانه ها
در آستانه
شب یلدا

86/09/23 |

 

چاي و نبات مي‌خورند
ميهمانان
بعد از صرف لوبيا!

86/09/23 |

 

تن را
رها كرد
وان ِ داغ!

86/09/23 |

 

پيچ‌وتاب مي‌خورند
ميهمانان
پس از خوردن لوبيا!

86/09/23 |

 

جگركي باز كني بهتر است
با اين انبوهي ِ
 دل و قلوه دادن!

86/09/23 |

 

 به بخت کودک لگد زد
گاو نه من شیری!

86/09/21 |

 

خدا از خواهري كمت نكنه
به چشم خواهري!

86/09/21 |

 

كاپشن ِخلباني را مي‌پوشد
كفترها را به بازار مي‌برد
صداي سرفه ِ مادر!

86/09/21 |

 

 نماز ِ مغرب
در سرمای ِ پاییزی ِ
ایوان ِ مسجد جامع!

86/09/21 |

 

توی رودربایستی
اهدا کرد
کلیه اش را!

86/09/21 |

 

رودخانه ای شده ام
بی که دلم
دریا بخواهد!

86/09/21 |

 

کبریت می کشی
به بشکه باروت؛
دلم!

86/09/21 |

 

چراغ قرمز است
پس با افتخار
رد می شویم!

86/09/21 |

 

بی چشم
و
رو!

86/09/21 |

 

بی طاقت شد
با دیدن مرغدانی
شغال گرسنه

86/09/21 |

 

خوابم می آید
در بی دلهره ترین
آغوش ِ جهان!

86/09/21 |

 

کلاغ را از خواب پراند
سرمای ِ
شب پاییزی!

86/09/21 |

 

مژه ها
با آب دادن رشد نمی کنند
 گریه را بس کن!

86/09/21 |

 

گربه رهید
 از عصای
پیرمرد ِ بد اخلاق!

86/09/21 |

 

سنگی به شیشه خورد
و گلی نگران
به کوچه پرت شد!

86/09/21 |

 

موهای بافته را
باز کرد
و از نو بافت!

86/09/21 |

 

نیمه شب را
برای سوزاندن کلماتش
برگزید!

86/09/21 |

 

من را ببر توي چشم‌‌ات
و پشت ِ پلك‌هايت
پنهان كن!

86/09/20 |

 

عكس ِ يادگاري ِ دسته‌جمعي:
من ِ خيس
و باراني كه مي‌آيد!

86/09/20 |

 

غمگيني انگار
رفته
توي خونش!

86/09/20 |

 

انگشت می گرداند
 به جستجوی آخر برج
در جیب! 

86/09/19 |

 

دردها تقسیم شد
میان ِ
دستها!

86/09/18 |

 

آنك جهنم!
من 
در برابر چشم‌هاي تو

86/09/18 |

 

قطره‌های هایکو
بر شهر می‌بارد
کسی بنویسدشان!

86/09/17 |

 

اين‌قدر نايست تنها
جلوي ِ
 باد پاييز

 

86/09/13 |

 
پشتیبان بلاگفا - طراح قالب M.O