چاي پشكلنشان را
به قوري ريخت
قهوهچي!
درياب
چشمه شيرين را
درياي شور!
كاش پر نداشت!
مرغ آرزو كرد
ظهر تابستان
تف
توی دستگاه ِ
مشترك ِ مورد نظر!
راه ميافتم
رو به آفتاب
دست برد به آب چشمه
و آب را
به صورتش پاشاند!
مرامت همين بود
آدم فروش ِ عزيز!
حالم
درد ميكند!
گور ِ باباي ِ گوربهگورش!
آدمبرفي
زن ِ جوان
نفسنفس ميزد
با پسركي در آغوش!
تسبيح ِ
فيروزهاي ِ
مادربزرگ!
شاعر شدهام
هي ميخواهم
از چشمانت بنويسم!
اين يك قلمو
دلم نمياد!
اصول حرفهايات را
زير پا نگذار
زن باش!
و خداوند
صداي تو را
آفريد
به لهجهي پرطراوت ِ
انگور ِ شاهرود
با من سخن بگو!
جبرئيلي شده
دستانت
حامل وحي نوازش!
بعد از سيلي صبحگاهي ِ پدر
مهتابي مگسزدهي كلاس را
تار ميديد!
با چشم نيمهباز از دود
نوشت:
چنين گفت بامداد خسته!
هو حقي گفت
و دم در كشيد
درويش!
باز و بسته شدن
لبهايت
بي كلمهاي...
نزديك نيا
پياز ِ عزيز!
بيگدار
به چشمهاش
زدم!
مجبورم ميكني
اين ليون آب را
تا ته سر بكشم!
گلانار درآمده
ديگر
كابوس نميبينم!
گلنار در آمينوس
چنار!
زخم روي زخم
ميكشد
رنده روي پياز!
بيقيدي
+
بيشعوري
چارنعل
بهپيش ميآیی
ماديان ِ نجيب!
دق ميدهي
مرا،
چیزی بگو
طراح خوبي نميشوي
با اين دستهاي كج؛
حالا پسش بده!
جلبشدهاي اين روزها
جفتكپراني ميكني
عزيزم!