نميخوام
نميام!
چه خيابان سرد و مهرباني است
دستهات!
تو
همين كه هستي كافي است!
كمي شب چكيده روي لباسهايم
تو كجا مي روي؟
نمي فهمي انگار
هيچ از دلتنگيهاي من
نيستي بانو
نيستي!
من اينجا تنهايم
باران بيايد يا نيايد
تو را عاشق شود پيدا وليكن
گمان دارم جلالالدين نگردد
فولكلور خراسان
ميتوني انگشتامو صدا بياري؟
روز ۳۰ بهمن است
تا اول اسفند چقدر مانده؟
اين استاد با اين مزخرفاتي كه ميگويد
شبها چطور خوابش ميبرد؟
چنتا ديگه بخوابم مياي؟
-من توليمو قبول شدم!
- خوشبه حالت! ميدوني من چند وقته كه هيچجا قبول نميشم؟!
كاش خاك ميبودم!
نبأ، آيه ۴۰
حضور انورتان عرض كنم كه
دوستتان دارم...
پير شدهام قد هزارسال
شما جوان بمانيد قد هزارسال!
دو تار...
مينشيني روبروي من و
قصهاي تازه ميشود آغاز
داد و بيداد!
شاهدم؛ همين پيراهن پاره و خاكي
به جان مادرم دارم از كوهكني برميگردم!
دامنت را كه ميكشي به روي سنگفرش...
دستت را بده؛
چه پوستپوست شده!
باز ظرف شستهاي؟!
سلام، خرت به چند؟!
خوب شد؟
از هر نظر كه بگوييد
حق با چشمهاي شماست!
شروع ميشود با شليك يك گلوله
اين مسابقهي دو!
ساعت داري؟!
يك مرقد شاهنعمتالله دلم ميخواهد
گوشهايش بنشينم و كمي بخوابم!
ماه امشب نيست
بهتر!
رد ميشود
از ميان عشوه اين همه دختركان ِ زيبا!
بي بوس و بي كنار!
چه كند چاره ندارد كه فلك كرده جدا
از كجا غنچه بچيند كه دهد بوي تو را
اين همه زمستان؛ كه در دستهاي من بود
و بهاري كه از من دريغ كردي!
من!
آسياب به نوبت است
باد ميخورد به ابرها، ابرها ميخورند به هم، باران ميخورد به زمين،
و روي زمين من...تو...
فتوات ميدهم:
بوسيدنِ آن سبزهي بانمك ِ چشمقشنگ از شيرمادر حلالتر است!
دلم ميخواد بخوابم تا صبح ِ قيامت!
موسيقي ِ پاپ ِ عوضي!
حالا دستا به بالا...
دهتومن داري؟!
چقدر اين روزها ديسكانكت ميشوي!
براي نبودن كه نميخواهد تصميم بگيري
اين بودن است كه تصميم ميخواهد
برو!
بتَن در من
بتَن بر من
پلک تو بسته میشود
آینه دل نمیکند!
رمضانی فرخانی
غیرممکن است!
نامهات رسيد
خوشحالم كه آب آرام است
آفتاب آرام است
نميخواهد بگويي
خودم ميدانم
اينسان مهيب كه نزديك ميشوي
وهم برم ميدارد تكشاخ ِ سفيد ِ پرالتهاب ِِپرشيهه!
سرشو بزني تهشو بزني همينه
دوستت داره!
شيشهها را بكش بالا
بگذار موسيقي در جاده براند!
دلم تنگ نشده
حتماً اشك رفته توي چشمهايم!
چه صدايي ميكند هيزم درون اين بخاري
چاي آماده نشد؟
مادر امروز جور ديگري نگاهم ميكرد
تو ميگويي چيزي در چشمهاي من پيداست؟!
هاي! ديوانه ميشوم نه در آخر
در همين اول!
صداي تو كه ميخورد به شب
ستارههاش چشم باز ميكنند...
سرما را با اشارهي پلكي ميرماني از اتاق!
دستم را ببين
چه طعم بدي گرفته بيموهايت!
چقدر خستهام انگاري
از اين خيابانهاي بيبوسه!
گاو!
اينجا روستايي است كه
بوی نان تازهاش را
هميشه با عطر تنت اشتباه ميگيرم!
شعر ميگويي چقدر
بيا كمي حرف بزنيم!
لعنت به اين كافهها...
گل از مو ديگري گيره گلابش؛
نوش جانش!
آفتاب را دوست ندارم
وقتي
اين همه نيستي!
سرم را گرم ِ چه كردي
كه ناگهان نبودي
تا ديردست ِ اين زمين...
چه كارمان داريد؟!
ما دو گيلاسيم بر اين درخت!
شب كه ميشود
مبهوت اين همه بودنت؛
من!
پنجره را كه باز كردي
باد عطر تو را پيچيد
و من گيج...
خوش به حالت كه زيبايي
اينهمه درد نميكشي
مثل من!
د ل م را ميبيبني؟!
ت ك ه ت ك ه شده برايت
پادرد داري
گلوله كه نخوردي!
شوخی نکن
که مرغ ِ
دل ِ بیقرار ِ من...
خوب شد
زخمهایم
را بستهام
خسته نشوی
ناگهان از من!
این بیابون ِ بی ته!
کاش گرگی بودم
که دریدن
راحتم بود!
دلی نیست، نمانده!
صدای غمگینت را
هیچگاه
از پشت تلفن شنیدهای؟
ببخشید!
عزيز ِم م َ با تُونم
تُو با مني...
تقدير تو شببو شدن است
اشتباه نميكنم!
شايد هيچوقت نفهمي...
بزن!
د ِ بزن لامصب!
باد كه ميرود توي موهات
فكر قلب مرا كه نميكند!
دلتان نميخواهد برويد دريا؟
مهربانيات گوسفندجان!
اين گرگها را جري ميكند
د ل م !
راستي بيا بريم قدم بزنيم!
تف به این روزگار!
فرهاد بعد از آن همه خستگی
چای تلخ میخورد!
بینامی را برمیگزینم
که مخاطب همه اسمهای جهان باشم!
هیس، بیا!
صمیمی نشو با من
اینقَدَر،
برق من ولتاژش بالاست!
میآیی
کمی با من
نفس بکشی؟
تنها تو کوچه نریا!
تو پرندهي زيبايي هستي
كه جز به قفس آرام نخواهيگرفت!
من
جنبهي اينهمه ظرافت را ندارم
برو كنار!
دستم را به آينه نميكشم حتي
تصوير توست
كه روبرويم است...
اينجا كسي است پنهان،
دامان من گرفته!
مولانا
کشک!
چه کسی
جنون مرا
میفهمد؟!
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت!
سعدی گفته!
دیدی گفتم؟!
دوست داشتن یک امر غریزیه
مثل علاقهی گوساله
به پستان مادرش!
زهرمار و عزیزم!
فاصلهای نیست؛
از نه تا بله!
خودتی!!
کجا میروی خودت را گموگور میکنی
که دلم برایت یکهو میریزد کف خیابان!
پُرم انگار
از هزار رودخانه
که به دریایی نمیریزند...
همیشه یادت باشد
عشق عمیق مرا
این قدر به خودت نگیر!
با این دامن بلند
چه یزیدی میشوی!
تنم درد میکند!
مرد راه نیستی
و گرنه
هی از فلان این و آن آویزان نمیشدی!
وقتی نیستی نمیدانم چهام میشود
وقتی هستی هم باز نمیدانم چهام میشود
این نشد که!
انگار نه انگار!
سرد که میشود
لپهای تو گل میکند
و این جگر من خون!
تصور كن!
اگر آدمخوار بودم
ميتوانستم بخورمت؟!
بگذار اين باد و اين باران
همينطور بيايد و ببارد
و من بيپناه چتر و پيراهن...
صداي نفست كه به من نزديك ميشود
چهكار ميكني كه ديگر نفسم درنميآيد؟!
كار دستت ميدهد اين چشمها -كه معلوم نشد آخر چه رنگي است!-
حالا ببين كي گفتم!
شاعر شدن من فرآیند خاصی نداشت؛
چشمهاي تو
و كوچهاي نيمهتاريك كه تو از اين طرفش رفتي و من از آن طرف!
نفهميدم آخر؛
اين كه دوستت ميدارم به خاطر روح ساده و صميمي توست
يا اين دماغِ كشيدهي خوشتراش قلميِ زيبا؟!
غمگینشدن من سادهتر از اين حرفهاست؛
من حتا با بالا و پايين شدن تُن صدای رانندههای خطی سه راه آذری حالم از اين رو به آن رو ميشود
حالا تو...
چشمانتان را که می بندید
چه شبی میشود اینجا؟!
-- دست شما درد نكنه
- لب شما درد نكنه!
رويم به ديوار
امروز
چهقدر زيبا شدهاي چاقاله!
لبهايت حركات ظريفي دارند
وقتي
اين همه بهانه براي دير آمدنت رديف ميكني!
خب نيا!
اصلاً ميروم براي خودم
يك گوشهاي ميميرم!