چه خیال خامی؛
برای من که بال ندارم
رسیدن به تو که آن همه بالایی!
گوسالهای
نام پرندهای سبکبال را
به یغما برد!
-
-
برای شاهین نجفی؛ که نهایت بیشرمی است!
چشمانش
گلولهای است شلیک شده
به شقیقه شادی!
روزگارم را مبارک کن
به دیدنت
به شنیدنت!
حال من بد است
حال روزگار من بد است
بی حضور چشمهای تو!
*
الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّـهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ...
حتا همه کتابهای جهان
با همه قلمهای جهان درماندهاند
در توصیف همین کلمه: تو!
مرا گم کن
توی چشمهایت گم کن
توی دستهایت!
من خویشِ اندوهم تو خویشِ شادی
من خویشِ ابرم تو خویشِ باد
از عشق بر ما چنین رفته...
هر چه پرچانهگی کند بهار
از دهان هزار هزار شکوفه
وصف چشمهای تو را نمیتواند!
دراین سینه پرندهای است
که عاشق قفس است
نام تو آبش یاد تو دانهاش!
در چشمهای تو رازی است
که شب را اندوهگین
و شعر را به سکوت مبدل میکند!
همه این بهار و این آسمان
همه این شکوفهها و بارانها
همهی این دوستت دارمها
فارغالتحصیلم نکن
از دانشگاه بهار
از شکوفهزار چشمانت!
مرا به عمق چشمها
مرا به عاشقانهترین ترانه
بهار مرا به «تو» میخواند
بگذار درخت باشم گل باشم
بگذار پرنده باشم ماهی باشم
تو ولی فقط بهار باش، باش!
نام تو چیست؟
شکوفه؟ باران؟ شوق؟
نسَب ِ بهار به تو میرسد!
جبران کمکاری آفتاب میکند
چشمهایت
در این زمستان
همين باران زمستاني
مرا کافي است
بگذار دنيا به پايان رسد
همه چیز به ناگاه در هاله ابهام فرو رفت
شب آمدهبود سراغش
درست در وسط خیابان
مسیر بادها را
گیسوان تو تعیین میکند؛
ابرهای بارانی در راهند!
أنا مسافرٌ حیرانٌ
إلی وطني الشامخه
إلی عیناک ِ الخضراء!
کسی عمق نبودنت را درک نکرد
نامش را ناچار گذاشتند:
دلتنگی!
با برف هزار سال بعد هم
برنمیگردد؛
چشم از آسمان بردار!
از من بگذر
چنان که روزگار از من گذشته
چنان که عشق...
یک جای دلم...
یک جای دلم باران میآید
یک جای دلم...
تاریخ نمیشناسد، جغرافیا نمیداند
حساب و کتاب ندارد
نامش عشق است!
باران باش مرا؛
بیوقفه بر من ببار
بیوقفه بر من عشق ببار!
بیحکمت نیست سیاهی ِ روزگار؛
که تو نورش باشی
که تو ماهش باشی!