لب داغ و لبوی داغ
تیر خلاص
به قلب این همه سرما!
تمام می شوم
در نهایت اذانی
به افق چشم هایت!
حسین(علیهالسلام)
و بار این همه نشدن
بر دوش ِ ما!
* ده روضه مینیمال را بخوانید!
دوستت دارم
به همین دانه های برف در راه
به این زمستان رسیده!
بر سینه می کوبیم
تا دل بیدار شود؛
محرم است!
آی می چسبد زمستان
به صرف ِ
کلمه آغوش!
چه ذوقی دارم
که حتا یک دقیقه بیشتر
در خواب منی!
از تو
شبی جا مانده در من
که صبح نخواهدشد!
نمیآیی
که اینهمه را
از پیش پای من برداری!
بخت ما
پیشانی ِ توست؛
بلند و پُر چین!
والشمس و ضحیها
والقمر اذا تلیها
که دلتنگ توام!
پرتاب شده ام
به عمق دلتنگی
در این عصر پاییزی!
سهمگيني ِ تماشاي ِ
چشم هاي كسي
در تنهايي ِ يك پاييز!
پيشاني ام
متبرك شده
به داغي بوسه اي!
يا لبان
منعطفٌ
بالبوسه!
چونان پروانهایام
در مشتات
نفشاریام!
طلوع دلانگیز آفتاب
در نیمهشبان؛
چشمهایت!
دوستت دارم؛
این تعارف نیست
زندگی ِ من است!
تو زیباتری
یا
این پاییز ِ رسیده؟
اضطراب جوجه
از
اولین پریدن!
* برای سارای کمی مانده تا سهساله و روز اولی که نمیخواهد به مهدکودک برود!
از عشق که بگذریم
پناهگاه آغوشت کجاست
در این سرمای پاییز!
از همه سو هجوم میآورند
خاطرهها
کلافهگی در رختخواب!
شرابی مینوشم
شبانه و دیرسال
از شعر لبانت!
دست در دست تو
در دست باران
در دست پاییز!
دوستی با تو
جهان را با من
مهربان میکند!
به آرامی قویی
در دریاچه پاییزی
از خواب من گذشتهای!
آنک بهشت
که تو روبروی منی
با جهنم آغوشت!
باری؛
باران است
بر عریانی چهره پاییز!